نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥

خسته

دل خسته تر از همیشه

دیگه بازی زندگی برام چیزی نذاشته

دیگه سر دو راهی بود یا نبودن خشک شده ام

دیگه گفتن های همیشگیم تکراری شده

دیگه زندگی برام بی معنی شده

الان بیش از همیشه گیجم

زمانی هر وقت توانی بود نوشتم

نوشتم تا اینجا بگذارم تا همه بدانند

حال آنکه آن تفکر خیالی بیش نبود

و اکنون دو راهی گیجم میکند

دو راهی زندگی یا مرگ

بی آنکه بدانم تقدیر کدام است

ترس ز هیچ کدام نیست

فقط ... فقط خستگی مجالی نمیدهد

اگر هدفی نباشد منی وجود ندارد

زندگی ام پیچ خورده تر از همیشه

اهدافم در حال هیچ شدن

اگر هدف هیچ شود روح هم هیچ میشود

امیدی ندارم حال آنکه خدا چه بخواهد

دیگر هر آنچه حک شده باشد همان شود

هر آنچه بر سنگ تقدیر هک شده باشد

شاید  ... فقط شاید ، شاید روزی

شاید روزی اگر بودنی بود

اگر بودنی بود ولی اینگونه نبودم باز گشتم

بیش از این کلمه ای نمی یابم

شاید اگر توان یافتنی بود و یافتم در ادامه گویم

ولی حال توانی بیش از بدرود گفتن ندارم

بدرود.








نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩

سلام

سلامی که توان گفتنش ندارم

اکنون دگر اکنونی ندارم

چون دگر خود ندارم

میروم تا چندی بعد که خود یافتم

و آنگاه باز میگردم

باز میگردم با کلام هایم

کلام های تلخم

و شاید تلخ تر از گذشته

کلام هایی که جز معدودی هیچ نفهمند

میروم و باز میگردم و آنگاه برایتان گویم

گویم ز مشکلات فزونتر

اکنون گم گشته ام

هیچ گشته ام و دگر ز خود نیز شناختی ندارم

چون دگر خودی ندارم

بدرود ...

بدرودی که نمیدانم کوتاه است یا بلند

بدرود.








نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢

دگر نمیدانم

نمیدانم چگونه نبودن را تصور کنم

آری نبودنم را

چگونه شد اینگونه شدم

و اکنون در بندم

در بند آنم که هیچم میکند

در بند آنم که پوچم میکند

و نمیدانم

نمیدانم چگونه بگشایم این ریسمان ها را

گیج شده ام

گیج میزنم

و نمیدانم که چگونه ساکن شوم

نمیدانم که چگونه است

چگونه است که مشکلات با من است

نمیدانم چگونه است که مرا رهایی از مشکلات نیست

و هر دم بر آنها افزوده می شود

در تمنای نفسی گشتم

گشتم این جهان فانی را

گشتم و یافتم پوچی را.

مردمان می آیند با نقابی بنام دوست

و در پس آن تشنه به خونم

و میکشند خون ز رگهایم و مینوشند

مینوشند و پای کوبی میکنند

ای بیچاره جسدم

ای بیچاره جسد بی جانم که این گونه شد

اینگونه حقییر شد در زیر پای مردمان

مردمانی که بر روی آن پایکوبی میکنند و نمیدانند ز درد جسم بیجانم

نمیدانند ز درد روح  پایدارم

و نمیدانند ز حس موجود در رگهای بی جانم

پس ای عزل چرا

چرا مرا اینگونه در بند کردی

در بند این دنیای فانی

وای بر من

وای بر من

خواستم بند ببرم

خواستم بند ببرم تا رها شوم

تا رها شوم و بینم تو را

ولی اکنون

ولی اکنون وای بر من

وای بر من که بریدم

وای بر من

وای بر من

آمدم تا ببرم بند ، بریدم صراط

و اکنون دگر راهی ندارم

دگر پلی ندارم تا بیابم عزل

تا بیابم بهشت عزل

و اکنون غرق گشته ام در دوزخت

وای بر من

وای بر من








نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥

 

ای خدا دارم میمیرم

دارم میمیرم در دیار مردمان

این مردمان گفتند قدم بگذار به دنیای زندگان

و من انقدر شنیدم تا قدمی گذاشتم

حال آنکه به مانند ماهی در خشکی جان در میدهم

مرگ است مایع حیات من ...

و اکنون مایل هاست که از آن دور افتاده ام و جان میدهم

می بینند جان دادنم را و گویند میپرد از شادی بر بام آسمان و زمین

حال آنکه در تلاش یافتن مایع حیاتم تا جان ندهم

حال آنکه آخر این دیار مرگ است و آن دیار مرگ بود

پس من برای چه امده ام ؟

بس نبود همان قدر درد و غم ؟

بس نبود ؟

دارم جان میدهم و آنها گفتند زندگی کرد

آنها گفتند شاد است

حال آنکه غمگین تر از همیشه ام ...

دارم جان میدهم ...

خدایا میشود یکی ارزوی مرگم را بکند ؟

میشود مرا به آرزویم برسانی تا دگر نباشم در این دیار

دارم جان میدهم و نمیمیرم

خدایا اینچگونه دیاریست

برزخ است ؟

نه این دیار برزخ نیست

برزخ است دیار شیرین من و من دارم میسوزم در دیاری دور

خدا یا دستم را بگیر و باز در دست  مرگ بگذار

نمیخواهم

نمیخواهم این دیار را

دارم جان میدهم در این دیار و در حسرتم ...

درحسرت دنیای خویش

در حسرت دیار مرگ








نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠

سلام ... سلامی به گرمی انجماد خون در رگ ...

و حال زمان سخن گفتن است

بار قبل گفتم ...

گفتم از بریدنم و حال گویم ...

گویم از فلاکتم

اکنون دگر مرا توانی نیست

توانی نیست برای گام برداشتن

بنگر بر من ای دوست ...

بنگر بر من که در انتظارم ...

در انتظار یک صندلی ، یک ویلچر

در انتظار آینده ای تیره و تار

من بینم آینده ام ... آینده ای تاریک

باز گویند بخند ؟!

و من گویم چگونه ...

باز گویی شادزی ؟!

نمیتوانم ...

باز گویید بمانم در این دیار ؟!

اکنون خواستم ولی نمیشود ...

خواستم تا بخندد لب ...

خواستم تا شاد باشد دل ...

ولی نمیشود ...

ولی ای دوست ...

ای دوست به حرمت دوستی ...

گر بگویی بمان میمانم  ...

گویی تلاش کن ...

گویم باشد ...

پس بنگر ...

بنگر بر تلاشم ...

بر تلاش بیهوده ام ...

بدرود تا زمانی دِگر ...

تا زمانی دِگر تا یابم ...

تا یابم توان بازگشت و گویم پاسخت ...

بدورد تا زمانی دِگر ...

بدرود .








نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳۱

 

بریدم ... باری دِگر بریدم ...

بریدم ولی نه به مانند دفعات پیش

بریده ام جزیی از خویش ...

جزیی از روح خویش

جزیی مملوء از درد و غم

دِگر نخواهم خواست کوله باری از غم

اینک دگر ندارم جزیی از غم ...

دِگر ندارم جزیی از درد ...

اینک در تلاش ...

در تلاش برای زندگی ...

بدرود تا زمانی دِگر ...

زمانی دِگر با عطری دِگر ...

عطری دِگر جز عطر مرگ ...

بدورد دوستان

بدورد ...

...

 








نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱

اکنون لعنت خدا بر من ...

لعنت بر من

لعنت خدا بر من که باز لرزید دست ...

و باز نبرید رگ ...

لعنت خدا بر من که باز در میانتانم ..

لعنت ...

لعنت خدا بر من که اکنون زنده ام ...

لعنت خدا برمن ...

لعنت خدا بر من که نفس میکشم

نفس میکشم بازدمهایتان را

بازدمهایی غمگین

لعنت خدا بر من ...

لعنت خدا بر من که باز در میانتانم

لعنت خدا برمن ...

لعنت ...

دیگر مرا نخواهید دید ...

دگر جای من در همان کنج اتاق تاریک زندگی ام خواهد بود ...

بیرون نخواهم آمد تا ابد ...

تا مرگ  ...

میخواستم با دوستان باشم ولی ...

نمیتوانم توجیهی داشته باشم ...

چون خود باعث فرار دوستان گشتم ...

میرود این مرد لعنت شده ...

میرود در کنج اتاق خویش تا شاید ...

تا شاید لعنت خدا زندگی از او گیرد ...

تا دگر نتواند باعث ناراحتی هیچ کس شود ...

لعنت خدا برمن که زنده ام ...

لعنت خدا برمن که با عمل خویش دوست آزردم ...

میروم در تنهایی خویش و دگر بیرون نخواهم آمد ...

لعنت خدا بر من ...

لعنت خدا بر من که زنده ام ...

لعنت ...








نویسنده : Mohammad Sadeq ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۱

روزی  برایتان از غم هایم گفتم

روزی برایتان از سقوطم بر دنیا گفتم

روزی برایتان از نگاهم بر زوایای دنیا گفتم

روزی من برایتان گفتم که لرزیدم

و گفتم که اعتقاداتم در حال فرو ریختن ...

اکنون میخواهم بگویم که اعتقاداتم فرو ریخت

و میخواهم بگویم که من دیگر نخواهم بود

می دانم برایتان مهم نیست

ولی من گفتم تا بدانید

چندی پیش برایتان گفتم از تصمیمم

از تصمیم بر بودن در میان شما و گرفتن انتقام

ولی اکنون میخواهم بگویم که  ...

نمیدانم چه بگویم جز یک چیز

چز اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست

مرا تفکر این بود که انتقام بر من زندگی خواهد داد و در پایان مرگ

ولی اکنون میبینم که هیچ نداد بلکه از من گرفت

و اگر بخواهم باز همسفر او باشم باید دیگر انسان نباشم

باید به مانند شما باشم ...

و من این را نخواهم .

مرا دیگر نخواهید دید

اینبار بدورد گویم ولی نه به امید آنکه سلامی نباشد

بلکه بدرودی که میدانم سلامی پس از آن نیست

مدتی پیش میخواستم برایتان بگویم و بنویسم

نه از چیزی که اکنون نوشتم

ولی دیگر نتوانستم بنویسم

ولی اکنون توانستم قلم بر دست بگیرم

نه قلمی لرزان بلکه قلمی روان که در دست محکم است

مینویسم که دیگر منی وجود ندارد

مینویسم که دنیایتان ارزانی خودتان

اکنون دیگر من از عرش شما بر فرش خداوند افتادم

اکنون شکسته ام

و اکنون خداحافظ برای همیشه

دیگر من نه در این دنیا و نه در دنیای حقیقی وجود نخواهم داشت

دنیای من دیار باقی است

حتی اگر دوزخ باشد

بدورد زیرا تا چند دقیقه دیگر منی وجود نخواهد داشت تا باز بر شما بدرود گوید

ولی سخنی از من بر یاد داشته باشید

و آن سخن ...

شما مردمان مرا اینگونه کردید

شما مردمان مرا دوزخی کردید

پس به امید دیدارتان در دوزخ ...

بدورد تا ابد ...

ولی سخنی قبل از آن ...

سخنی گفت دوستی از میان شما ...

گفت راه من است ، راه انسان های آزاد ...

آری سخن تو حق است ...

پس من میبرم رگ تا آزاد گردم ...

آزاد گردم از این دنیا ...

و سوالی پرسید ...

پرسید آیا مرا نمازی هست ...

و پرسید آیا بر خدا تفکر نمودم ...

و جواب من ...

جواب من این است

آنگاه که خدا مرا ترک گفت ...

آنگاه که فریادم ...

فریادم بر آسمان و زمین رسید ولی بر خدا نرسید ...

 آنگاه که ...

خواستم تا بگویم ولی مرا دگر فرصتی نیست ...

پس سخن کوتاه کنم

مرا دیگر از آن زمان خدایی در دیدگانم نبود ...

نبود تا نمازی بخوانم ...

دیگر اعتقادی برایم نماند ...

باور هایم در منجلاب بی باوری گم شد

و اکنون مرا کافر گویند ...

کافری که مومن است ولی بی نماز ...

ولی بی روزه ...

کافری با کوله باری از تلاش بر قتل خویش ...

اکنون دگر پوچم ...

خواهم رفت تا بیابم خدا را ...

خواهم رفت ...

بدورد ای دوستان ...

بدورد زیرا دگر دیداری نخواهد بود ...

شما را بهشت برین خواهد بود و من ...

و من دوزخ پروردگار ...

بدورد ...